تبليغاتX
مفقود شدگان خرد
مفقود شدگان خرد

واقعا که...وبلاگمون فسیل شد!


عید فطر بر همگی مبارک ! (شنبه از همه عیدی میگیرما !)

سه شنبه نهم مهر 1387 توسط نگار(ب) |

کاریکاتور

سلام بچه ها ! میخوام واستون یه کاریکاتور بذارم که واقعا درسته !

دختر ایرونی و دانشگاه :

دختر ایرونی و بازار کار :

دختر ایرونی و تفریح :

دختر ایرونی و امنیت اجتماعی :

دختر ایرونی و احترام جامعه :

 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط نگار(ب) |

توجه ! توجه !

سلام بربکس ! یه مطلب مهم ! من قالب وبلاگ عوض کردم ! کلی هم وقت گذاشتم تا بالاخره تونستم اینو یه کاری کنم که به مفقود شدگان ربط داشته باشه . پس لطفا سر لج و لج بازی قالبو عوض نکنین ! اگه زشته بگین که خودم عوضش کنم . دو : لطفا از این به بعد مطالبتونو با رنگ سفید ننویسین . الآن دو تا از مطالب سروین که با رنگ سفیده خونده نمیشه . حالا بیخیال . راستی اگر پیشنهادی دارین این ایمیل ! به این ایده هاتونو بگین !

راستی ! چرا شما ها یه موقع میاین بعد دیگه میرییییین و دیگه نمیاین ؟ البته سروین و سنا که سفرن ! ما بسیار امیدواریم که بهشون خوش بگذره !

جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط نگار(ب) |

سلام بچه ها ! میدونم خیلی دلتون واسم تنگ شده ! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من اومدم یه مطلب شاد بذارم ! این سروین مث اینکه تازه تو یه سخنرانی یا مجلس ختم بوده ! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خب یک کاریکاتور ببینین خوشجال شین ! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بچه ها دلم واسه همه تنگ شده ! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir (به جز ۳ نفر از کلاس و ۱ نفر از معلما که جغرافی درس میده!)

به امید دیدار هرچه زودتر ! (چه کتابی !) خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


راستی بچه ها ! این یه سایت کل کله اگه دوس دارین بیاین بعوین !

http://kallkall.blogfa.com

http://bia2-kal-kal.blogfa.com

 

جمعه هشتم شهریور 1387 توسط نگار(ب) |

پس کوشین ؟ این وبلاگ فسیل شد !

واقعا که فقط من باید به این وبلاگ سر بزنم ؟ میخواین یه هو این جا رو بکنین وبلاگ شخصی من !

این مطلبی هم که میبینی گذاشتم واسه این که وبلاگ خالی نباشه ! شاید بتونیم تاریخ فسیل شدنشو یه کم عقب بندازیم !

به نظرتون مو های این آقاهه قشنگه ؟

واقعا که از موهای سفیدت خجالت بکش !

بسه ! دیگه نه حوصله دارم نه وقت چون الآن برق میره !

فعلا !

یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط نگار(ب) |

من میتونم !

از اون جایی که می دونم که به مسائل من(منظورم خود شخص شخیصم بود!) خیلی علاقه مندین ، براتون ادامه شم نوشتم !

اون داستان Who's my best friend رو یادتونه ؟ بعد از اون جریان ما (من ، Y و X ) دیگه باهم مشکل زیادی نداشتیم تا دقیقا همین یکشنبه ای که گذشت . البته فک نکنین هیچ کدوم از Y یا X با من بدرفتاری کرده باشن ، در واقع یکشنبه هم مشکل خاصی نبود اما توی همون یکشنبه یه اتفاقایی افتاد که باعث شد من سریع تحت تاثیر محیطم قرار بگیرم ! روز دوشنبه هم که وا ویلا ! نمی تونم بگم چی شد ولی یه مسائلی اتفاق افتاد که باعث شد من تصمیم خودم رو بگیرم ! من دیگه نمی خوام بازیچه ی دست بقیه باشم ! حالا یه جمله ی قشنگ بخونین :


آدما عاشق بازی هستن . این دست توئه که بازیچه شون باشی یا همبازی شون .


یه تصمیمی گرفتم که واقعا قبول کردنش هم واسه ی خودم هم واسه بقیه سخته ! البته نه واسه همه ! ولی تقصیر خودشه ! در ضمن من دلم میخواد هر کاری دوست دارم بکنم ! دلم میخواد اون چیزایی که دوس دارم رو ببینم و بشنوم . دوس ندارم که ...

به هر حال من تصمیم دارم از این به بعد زندگیم رو در 6  قسمت ، تقسیم کنم ! البته نه به صورت مساوی ! دوس دارین بدونین چی ؟

1.     خانواده و فامیلم

2.     دوستای صمیمیم(سروین و سنا)

 3.     درسم (بابا بچه درس خوان!)

4.     چیزایی که بهشون علاقه دارم (مثه موسیقی!)

5.     کسایی که بهشون علاقه دارم (مثلا غنچه)

6.     تخیلات و رویا هام

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط نگار(ب) |

بچه های بد !

برای تون چنتا جمله ی اخلاقی و احساسی که از من استخراج کردم مینویسم بلکه کمی بچه های خوبی بشین و به وبلاگ سر بزنین !

من می دونم که دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسن مگر اینکه یکیشون برای دیگری بشکنه .

من میدونم فرق بین خوب و عالی یک ذره تلاش بیشتره .

اگه روزی دشمن پیدا کردم می فهمم در مسیر رسیدن به هدفم موفق بودم .

کسی که به من شنا یاد داد رو غرق نمی کنم .

من می گم کسی حق داره تو سایه استراحت کنه که در آفتاب زحمت کشیده باشه .

مهربونی رو از کودکی یاد میگرم که می خواست با آبنباتاش آب دریا رو شیرین کنه .

تاریک ترین ساعات شب دقیقا قبل از سحره پس امیدوارانه تلاش می کنم .

من برای این به دنیا نیومدم که روی زمین بخزم بلکه می تونم تا بینهایت پرواز کنم .

مثه درخت کاج میشم ریشه های محکم در زمین و شاخه های ارزوهام بر بلندای آسمان .

اگر ایستاده بمیرم بهتر از اینه که زانوزده زندگی کنم .

قصه ی دیروز را فراموش می کنم و داستان فردا را مینویسم .

قاطع هستیم ولی لجباز نیستیم .

هر وقت چیزی رو از دست میدم برای چیز بهتری جا باز میشه .

ماموریت من در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستنه .

من میگم هر کسی که زیباست دوست داشتنی نیست ولی هر کی که دوست داشتنیه ، زیباست .

 

 


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

!? WHO 'S MY BEST FRIEND

دیگه کم کم دارم دیوونه ی کامل میشم ! نه نه ! این دفعه عنوان مطلبم با متنم کاملا مرتبطن !

بذارین از اول بگم : از یه مدت پیش یعنی حدودا از اول سال تحصیلی من با دختری آشنا و دوست شدم . اسم این دختره رو میذاریم X . ما با هم دوستای صمیمی بودیم و واسه ی هم از هیچی کم نمیذاشتیم . تا این جا رو داشته باش . از یه طرف من خواهان شدید دوست شدن با یکی دیگه بودم .(اسمشو میذاریم y) ولی یه مشکلی بود . y خودش دوست داشت . دوست های زیادی هم داشت . بنابراین منم قیدش رو زدم و واقعا با X دوستی خوبی رو ساختم . ما با هم حسابی خوش میگذروندیم . البته این خانوم X هم مشکل داشت بسیار ! خودش میدونه چی میگم ولی بازم یه تعریف کوچولو میکنم : x با دوستایی میگشت که با هم از یه مدرسه اومده بودن ولی تو کلاس ما نبودن . لابد میگین من چه لوسم که از گشت و گذار دوستم با اونا ناراحت می شدم ! نه نه ! دوستای X دقیقا کسایی بودن که من ازشون تنفر داشتم !(به جز یه نفر) از اینا گذشته بذارین بگم چرا دارم دیوونه میشم ! منو y از همون اول سال یه کوچولو موچولو با هم دوست بودیم .

جدیدا یه اتفاقایی افتاده که منو y یه کم بیشتر باهم دوستیم . از یه طرف من واسه کلاسای ورزشی مدرسه با یکی به اسم N یار شدم . و فک میکنین با این قضایا چرا من دارم دیوونه میشم ؟

بله ! خیلی خیلی ساده ست ! خانوم X  تحمل این رو نداره که من به جز اون چنتا دوست دیگه داشته باشم .

منو اون راجب این مسئله خیلی حرف زدیم ولی این دوست من نمیخواد یه کوچولو منطقی فکر کنه !


حالا به نظر شماها من چیکار کنم ؟

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

توجه ! توجه ! یه خبر خیلی خیلی مهم !!!

روزبخیر ! با توجه به درخواست هایی که از طرف شما برای عضویت در وبلاگ و نویسندگان شده ، ما (قفط دو نفر!) تصمیم گرفتیم که کار شما رو راحت تر کنیم . در هر حال اشخاصی که مایل به نویسندگی در وبلاگ ما (toopsia.blogfa.com) هستند ، مشخصات خود را به ایمیل :

Shasgoolan@yahoo.com

فرستاده و منتظر جواب ما باشید . توجه داشته باشید که  ما تنهابه میل  شماپاسخ خواهیم فرستاد  بنابراین در هنگام فرستادن درخواست خود حتما از میل شخصی خودتان استفاده کنید . میل های تبلیغاتی یا دوستان (قابل توجه روژین ، سنا ، هدی ، سروین و ...) هیچ جوابی نخواهد داشت . 

 

"منتظر میل های شما هستیم !"


اینم یه عکس جالب !

               

 

دوشنبه هفدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

یه جمله ی در جواب میل روژین ...

دیگران را ببخش . نه به آن دلیل که آنان سزاوار بخشش اند ، به آن دلیل که تو سزاوار آرامشی !

یکشنبه شانزدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

کلاس تابستونی !!!!!!!

امروز شبنست ! منظورم شنبه ست ! از فردا کلاس های تابستونی خرد شروع میشه .  از یه لحاظ بده . بگم چرا ؟ چون من تازه به علاف بودن عادت کردم . تازه یکی نیس بگه من که هر روز تا ساعت ۱۱() میخوابیدم ، چه جوری فردا صبح ساعت ۶:۱۵(!!!)از خواب باشم ؟

ولی از چند لحاظ خوب که کمه عالیه ! اول اینکه دوباره هم دیگه رو میبینیم ! نمیدونین چی قد دلم واسه سنا  Crutches  ، سروین  Smiley Sunglasses ، روژین  Best Friends و یه سری دیگه از بچه ها تنگ شده ! از اینا گذشته ، نمی دونی چه قد دلم برای اذیت کردن بقیه تنگ شده ! سومای امسال که دیگه شوت کاملن ولی خدا کنه اولاش لوس باشن ! نمیدونین چه قد حال میده اذیت شون کنی !

خدا کنه که ما (۲/۱) بیفته کلاس ۲/۲ !

«فردا می بینمتون!»

شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

خوش به حالش ...

سلام بچه ها ! دیشب توی یه شبکه ای به اسم Pmc داشت یه برنامه ای پخش میکرد که اسمش بود :

"۲۰ جوون پولدار و مشهور زیر ۲۵ سال "

منم نشستم به نیگا کردن ! یه بازیکن بسکتبال شد نفر اولش ! این یارو در سال ......۳۱ پول میگیره ! تازه توی این برنامه میگفت که هر کدوم با پولاشون چیکار میکنن ! بذار چن تا چیز بگم بخندیم !

 

دنیل رادکلیف (همون هری پاتر خودمون) نفر ۶ این برنامه شد . گوینده برگشت گفت که این یارو هری هنوز با پدر و مادرش زندگی میکنه و همه پولایی که از بازی کردن توی هری پاتر به دست آورده رو جمع کرده بود تا این که به سن ۱۸ سالگی رسید و استفاده از پولاش به اختیار خودش در اومده !

یه چیز جالب که اون با پولش یه تشک ۴۰۰۰ دلاریه ! گوینده ی برنامه با لحن مسخره ای گفت :"خب البته باید یه تشک سفارشی داشته باشه اون توی همه ی فیلما با والدرمورت جنگیده و حالا یه جای خوب برای استراحت میخواد !"

اینم دو تا عکس واسه ی شماها !(از بچگی تا حدود هیجده سالگی)

 

خب میدونم سروین تو قسمت نظرات میگه مث تارا همش از هری پاتر حرف میزنم واسه همین برو پایین ...

----------     ----------     ----------     ----------     ---------    ---------     ----------     ----------    --

 

خب این مطلب واسه ی خردیاس : بچه ها رفتین روپوش بگیرین ؟

من امروز رفتم مدرسه روپوش و مغنعه گرفتم . بعدم رفتم از خانوم نیامیر پرسیدم ....

من : -سلام خانوم !

خانوم نیامیر :- سلام !

- خانوم ما واسه ی کلاس تابستونی اول حساب میشیم یا دوم ؟

- دوم دیگه همون کلاسی که می خواین برین !

- بعد ما از کجا بفهمیم تو چه کلاسی هستیم ؟

- بچه های کلاسا هیچ فرقی نکردن فقط مثلا کلاس ۲/۱ ممکن مثلا بره ۲/۲ . ولی بچه هاش هیچ فرقی نکرده .

- آهان ! ممنون خدافظ !

-خدافظ !

 

این گفت و گو این نتیجه رو میده که ما با اینکه بیشترمون با هم دوستیم اما بازم سال دیگه باید قیافه ی  آتوسای پرو ، سروناز خسیس و صد البته پرفسور کوتوله رو ببینیم !

 

خب بچه ها فعلا بای !

 

شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

گفتی کجا ؟

سلام بچه ! دیدم سروین حرف از رو کم کنی زد گفتم جوابشو بدم ! این دفعه عکسای باحالی دارم !

 

هنوز رو عنوانش فک نکردم !

 

با هم دوست باشیم ؟!

 

چه گاو غیرتی ای !

گربه ها ماهی ها رو میخورن یا ماهی ها گربه ها رو ؟!

خیله خوب واسه امروزم بسه ! فعلا بای !

 

جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

کی ؟ من ؟!

براتون یه سری عکس های باحال و جالب و گیگیل و ... (هر چی دوس داری بذار) گذاشتم بخندین ، لذت ببرین یا شایدم پوزخند بزنی و بگی چه مسخره !(شایدم عاشق شی!)

 

بیچاه ها سردشونه !

به قول روژین "الهیییی"

چه عاشقانه !

طرف عشق اسپایدر منه !

نمیدونم چی بگم !

روزی سه لیوان شیر میخوریم ما ، خوشحال میشیم و شاداب و دانا !

 فعلا دیگه بسه ! شاید بعدا بازم بهتون سر زدم !

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

یه خبر بد !

دیروز دوشنبه ۱۰/۴/۱۳۸۷ در ساعت حدودا ۷ یا ۸ صبح یه ساختمون توی بلوار فرهنگ سعادت آباد ریخت ! البته من علتشو نمی دونم اما میدونم که ساختمون نوسازی بوده ! تا اون جایی که من می دونم حدود ۶ تا ۷ نفر کشته شدن !(شایدم بیشتر! ) اونم نه آدم های معمولی داستان از این قراره که این ساختمون نوساز از چن وقت پیش شروع به ریزش میکنه و تا چند روز پیش اگر آنرا میدیدین بالکن هایش روی هم خم شده بودند ! قرار بوده که این ساختمون خراب کنن . بنابراین چند نفر کارگر رو به ساختمون فرستادن تا پنجره ها و درهای ساختمون رو جدا کنن و بیرون بیارن ! به هر حال من از صبح صدای آژیر و آمبولانس رو شنیدم و می دونم که چنتا آدم رو از زیر آوار کشیدن بیرون . این ریزش باعث شده که پلیس راهی که به سمت اون ساختمون میره رو ببنده و باعث ترافیک سنگین و شلوغی خیابون هایی از جمله علامه ی طباطبایی شمالی شده ! البته متاسفانه این ریزش اولین ریزش در چند وقت اخیر نبوده و باز هم متاسفانه و مطمئنا آخرینش هم نخواهد بود !شنیده میشه که برای بیرون آوردن جسد ها سگی را به خرابه ی داخل میدان فرهنگ برده اند تا جسد ها رو از زیر آوار بیرون بکشن ! همچنین چند آمبولانس بیمارستان پارسیان در محل دیده شده .

دوشنبه دهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

یه عذرخواهی بزرگ !

 معذرت خواهی من از هدی ست ! میدونین چرا ؟ امروز (دوشنبه  ۱۰/۴/۸۷) ست و هدی هم منو واسه ی تولدش دعوت کرده بود ! از شانس بد من بدبخت هم تولدش دقیقا مصادف بود با وقت دندون پزشکی بنده !  تازه من نقشه کشیده بودم که وقتی از مطب دکتر برمی گردیم به مامانم التماس کنم زود بریم میلاد (میلاد نور) و یه چیزی واسه ی هدی بخریم و من برم تولد ! ولی از شانس بدتر از بدم به دلیل دیر اومدن دکتر من به جای اینکه ساعت ۴:۳۰ دکتر کارمو راه بندازه تازه ساعت ۴:۵۰ رفتم روی یونیت نشستم ! تا دکتره کارم تموم کنه ساعت ۵:۳۰ بود ! حلا تا اینجا که خوبه ! براثر یه اتفاقی بعدا میگم ... اینقد ترافیک سنگین بود که من مامانم حدود ساعت ۶:۱۵ رسیدیم خونه ! تازه با یه دل شکسته لباسامو عوض کردم که سروین از خونه ی هدی زنگ زد و به من گفت که مهمونی تا ساعت هشته و برم دیگه ! کلی به مامانم اصرار کردم ولی راضی نشد و یه دلیل منطقی واسم آورد " تا برسی خونه ی هدی ساعت ۱۰ ه" بنابراین به سروین همین رو گفتم و با قلبی شکسته و روحی سر خورده اومدم تا این مطلب رو بنویسم !

 

به هر حال هدی تولدت مبارک ! صد سال به این سالا !

دوشنبه دهم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

نظرسنجی ؟؟؟

خوشحال نشو ! با توجه به مطالب قبلی و مسابقاتی که توسط من (نگار(ب)) طراحی شده و با توجه به گزینه ی زیر بگویید که آیا مایل به برگزاری مسابقه ی سوم هستید یا نه !

گزینه ها :

۱.از مسابقات راضی ام و مایل به برگزاری مسابقه ی سوم هستم .

۲. مسابقات تقریبا خوب است و مایل به برگزاری مسابقه ی سوم هستم .

۳. مسابقات بد است اما مایل به برگزاری مسابقه ی سوم هستم .

۴. مسابقات افتضاح است و مایل به برگزاری مسابقه نیستم .

 توجه کنید که این نظرسنجی تنها تا یه هفته و تا تاریخ ۱۴/۴/۱۳۸۷ فعال بوده و بعد از این تاریخ نظر شما هیچ تغییری در برگزاری مسابقه ندارد .

هم چنین برگرار شدن یا نشدن بر اساس رای اکثریت انجام میگیرد .

نظر خود را به ایمیل :   N_mosabegheh@yahoo.com بفرستید !

جمعه هفتم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

به نظر شما اسکلت ها چه شکلی اند ؟!

آیا اسکلت ها هم عاشق میشن ؟ اسکلت ها وقتی که می میرن همین جوری زیر خاک می مونن ؟ اسکلت ها هم سیگار میکشن ؟ میرفصن ؟

 

عکس ما وقتی تازه مردیم :

                                      

عکس ما وقتی که کمی توی اون دنیا جا افتادیم ! : (بیشتر به سروین میخوره !)

                                     

عکس ما توی مهمونی :(دارن میرقصن =>من،سروین،سنا)

                   

عکس ما اگه بریم بدن سازی :

                                

عکس ما وقتی رفتیم حمام :

                                  

و در آخر یه اسکلت خوشحال :(خودم ،سروین،روژین،سنا و ...)

                                              

پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

چرا ؟؟؟

چرا قالب وبلاگ ما اینقد عوض میشه ؟ در ضمن چرا درباره ی وبلاگش اینقد رفته پایین ؟     

راستی بچه ها ! شما ها واسه ی کلاس های تابستونی ناهاری شدین ؟

چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

بی حال ، بیکار ، میچرخیم ....

حوصلم سر رفته بود گفتم یه پست بذارم !

شاد باشین !      

سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

کی میگه ؟!

اول از همه مطلبم هیچ ربطی به موضوش نداره !

 

دوم : سروین ، خط ۵ صفحه ی ۸ کتاب قرآن اول راهنمایی رو از زبون من بشنو !

 

سوم : آیا میدانید ؟ : وقتی موهاتون رو ۲ روز شونه نکنین (موهاتون باید چرب باشه و حداقل یک روز از حمام رفتنتون گذاشته باشه ) موهاتون فر میشه ؟ "فراموش نکنید که باید حتما یک شب بخوابید ، صبحش موهاتون رو شونه نکنین و اونا رو (موها) باز بذارین ، اون وقت حدود ساعت ۴ بعدازظهر(اگر صبح ساعت ۱۱ از خوب پاشین و شب ساعت ۱ بخوابین) موهاتون دارای فر درشت میشه !

چهار : روش بالا اصلا خوب نیست . برای فرکردن مو مثه بچه خوب برین حموم بعد یه کم پول خرج کنین برین آرایشگاه موهاتون رو فر کنین ! خداییش کمتر وقت میبره !

 

ودر آخر پنج : برای کسانی که وبلاگشون فسیل شده ! : از قدیم میگن : یه سال بخور نون و تره ، یه عمر بخور نون و کره !

وقتی وبلاگ فسیل میشه شما باید شروع به گذاشتن مطالب جالب و تبلیغ کنین و یه سال نون و تره بخورین ! بعد از یه سال وبلاگتون یه کم پیدا میشه و میتونین نون و کره بخورین !

سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

کارنامه !!!!

سلام بچه ها ! چطورین ؟ خوش میگذره ؟ خودتون خوب میدونین فردا کارنامه ها رو میدن !  احتمالا قیافه ی همه تون الآن این شکلیه ! راستش به خاطر این اومدم توی سایت و این پست گذاشتم که بگم : فردا دم در برزخ منبظرتونم ! چون احتمالا مامانامون بعد از گرفتن کارنامه ها یه قاچو برمیدارن و ...

این عکس ما ها (روح ما)وقتی میخوایم بیام سرقرار ! فردا دم در برزخ یادتون نره !

این عکس فردای کیانا : A+ 

و اینم عکس آتوسایی،سرونازی،شاید خودمن یا شماها ! : F- 

قرارمون یادتون نره !


شنبه یکم تیر 1387 توسط نگار(ب) |

ادیسون می گه ...

ادیسون میگه : انسان هر چه بالاتر رود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود !  

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نگار(ب) |

ترین ها !

 

مهربان ترين آدم دنيا:مادر

شيرين ترين لحظه زندگي:عيدي گرفتن يك بچه

بهترين دوست نوجواني:تنهايي

بهترين هديه ي جواني:نگاه

فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:دروغ

بهتريم هديه دوران عاشقي:بوسه

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نگار(ب) |

چند تا جمله ی قشنگ !

اگر کسي يک‌بار به تو خيانت کرد، اين اشتباه از اوست. اگر کسي دوبار به تو خيانت کرد، اين اشتباه از توست.

آنقدر مستم که بی قایق به دریا می روم یا به عشقم میرسم یا غرق دریا می شوم .

انسان پديده اي غريب است : به فتح هيماليا مي رود ، به کشف اقيانوس آرام دست ميابد ، به ماه و مريخ سفر مي کند ، تنها يک سرزمين است که هرگز تلاش نمي کند آن را کشف کند و آن دنياي دروني وجود خود است.

Love مخفف عبارات

Lake of sorrow (درياچه ي غم)

Ocean of tears (اقيانوس اشك)

Valley of death (دره مرگ)

End of life (آخر زندگي)!

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط نگار(ب) |



اهل راهنمای ام
زنگ هایم علافی ست
جیب هایم خالی ست
معلمی دارم من
حسرتش یک نمره
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل راهنمایی ام
قبله ام امتحان است
جانمازم نمره.مهرم آیینه
خوب می فهمم سال آینده ی من بی کاریست
من نمی دانم که چرا می گویند
مرد تاجر خوب است
و مهندس بدبخت
و چرا وسط کلاس ما نیمکت نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مدرسه ی ما ترسید
باید از درس خواندن نالید
و به مادر فهماند
که آخه مادر جان
من که خنگم چه کنم؟!

sarabyvin@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme