تبليغاتX
مفقود شدگان خرد
مفقود شدگان خرد

واقعا که...وبلاگمون فسیل شد!


پس کوشین ؟ این وبلاگ فسیل شد !

واقعا که فقط من باید به این وبلاگ سر بزنم ؟ میخواین یه هو این جا رو بکنین وبلاگ شخصی من !

این مطلبی هم که میبینی گذاشتم واسه این که وبلاگ خالی نباشه ! شاید بتونیم تاریخ فسیل شدنشو یه کم عقب بندازیم !

به نظرتون مو های این آقاهه قشنگه ؟

واقعا که از موهای سفیدت خجالت بکش !

بسه ! دیگه نه حوصله دارم نه وقت چون الآن برق میره !

فعلا !

یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط نگار(ب) |

من میتونم !

از اون جایی که می دونم که به مسائل من(منظورم خود شخص شخیصم بود!) خیلی علاقه مندین ، براتون ادامه شم نوشتم !

اون داستان Who's my best friend رو یادتونه ؟ بعد از اون جریان ما (من ، Y و X ) دیگه باهم مشکل زیادی نداشتیم تا دقیقا همین یکشنبه ای که گذشت . البته فک نکنین هیچ کدوم از Y یا X با من بدرفتاری کرده باشن ، در واقع یکشنبه هم مشکل خاصی نبود اما توی همون یکشنبه یه اتفاقایی افتاد که باعث شد من سریع تحت تاثیر محیطم قرار بگیرم ! روز دوشنبه هم که وا ویلا ! نمی تونم بگم چی شد ولی یه مسائلی اتفاق افتاد که باعث شد من تصمیم خودم رو بگیرم ! من دیگه نمی خوام بازیچه ی دست بقیه باشم ! حالا یه جمله ی قشنگ بخونین :


آدما عاشق بازی هستن . این دست توئه که بازیچه شون باشی یا همبازی شون .


یه تصمیمی گرفتم که واقعا قبول کردنش هم واسه ی خودم هم واسه بقیه سخته ! البته نه واسه همه ! ولی تقصیر خودشه ! در ضمن من دلم میخواد هر کاری دوست دارم بکنم ! دلم میخواد اون چیزایی که دوس دارم رو ببینم و بشنوم . دوس ندارم که ...

به هر حال من تصمیم دارم از این به بعد زندگیم رو در 6  قسمت ، تقسیم کنم ! البته نه به صورت مساوی ! دوس دارین بدونین چی ؟

1.     خانواده و فامیلم

2.     دوستای صمیمیم(سروین و سنا)

 3.     درسم (بابا بچه درس خوان!)

4.     چیزایی که بهشون علاقه دارم (مثه موسیقی!)

5.     کسایی که بهشون علاقه دارم (مثلا غنچه)

6.     تخیلات و رویا هام

چهارشنبه دوم مرداد 1387 توسط نگار(ب) |



اهل راهنمای ام
زنگ هایم علافی ست
جیب هایم خالی ست
معلمی دارم من
حسرتش یک نمره
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل راهنمایی ام
قبله ام امتحان است
جانمازم نمره.مهرم آیینه
خوب می فهمم سال آینده ی من بی کاریست
من نمی دانم که چرا می گویند
مرد تاجر خوب است
و مهندس بدبخت
و چرا وسط کلاس ما نیمکت نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مدرسه ی ما ترسید
باید از درس خواندن نالید
و به مادر فهماند
که آخه مادر جان
من که خنگم چه کنم؟!

sarabyvin@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme